لاهوت نامه

تاریکی

سال هاست که ننوشته ام

سال هاست که نفس نکشیده ام

سال هاست که مرده ام.

 

مرده ام زیر آوار نگاه ها٬ حرف ها ٬ قصه ها

 

و چون ققنوسی اساطیری محکوم به زنده شدن و

دوباره از نو مردنم.

محکوم به قفس ٬ محکوم به دوباره و دوباره از نو بودن و ماندن و رفتن

 

کجا می رسد آن پایان آرام ؟

که دیگر نه آتشی باشد نه خاکستری

 

سال هاست که ننوشته ام و حالا ببین که چگونه قلم به سمتم آمده !

ساحره ها چه کرده اند با من ؟

افسار هایشان را حس می کنم که جایی می کشند مرا

نفس هایی که نکشیده ام را می خواهند یک باره به من باز گردانند

 

سیاهی را می بینم و آشکارا به سمت نور می روم

اما چرا ؟

سیاهی چه کم دارد مگر ؟ جز آرامشی که هیچ جای دگر پیدایش نمی کنی مگر در تاریکی

 

افسار ها را پاره کن

افسون ها را باطل کن

آرام آرام نفس بکش

خاکستر هارا کنار بزن

و با تمام اراده ات به سمت تاریکی رهسپار شو !

باشد که رستگار شوی ..

+   ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢

← صفحه بعد
design by AmiR *