لاهوت نامه

طوفان

لحظه ها در گذرند

و تو در گذار لحظه هایت

چنان متلاطمی که طوفان ها برایت شکسته اند

و چنان خیس و گیج که مرغان دریایی در تکاپوی تو هستند

ایستاده بر عرشه ٬‌ بر کشتی این چنین ویران ٬‌ در دریایی چنان تاریک

و آنچنان تنها که هیچ مردی نبوده.

+   ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

یلدا

این سرد ترین و سیاه ترین که تمام می شود

این شروع دوباره که جشنش می گیریم

این دور هم جمع شدن در سیاهیِ غریب ترین روز زمین

بر شما مبارک

+   ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ دی ۱۳٩۱

آسمان

آسمان را ببین

به وسعتش بیاندیش

به بیکران آبی اش

حال با من بگو از آزادی

از رهایی

حال به دلت فرصت پرواز بده

فرصت آغاز

راه های آسمان را بیاموز

راه های رفته به سوی نور را ...

+   ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱

طلوع کن

آنقدر به انتظار سحر نشسته ام، آنقدر در تاریکی شب نفس کشیده ام که روشنایی خورشید را به یاد نمی آوردم. هر نفس به انتظار نورم.

.

 اما می دانم که این انتظار نیز یک عادت است. به نبودن نور عادت کرده ام، به زندگی در سیاهی.

نمی دانم چه می خواهم از آن

نمی دانم اصلا بودنش خوب است یا نه

گاهی در اعماق دلم ترسی غریب را حس می کنم که از نور فراریست، که نمی خواهد شرایط عوض شود.

نفس کشیدن در تاریکی را دوست دارم، این بوی غربت را، این هوای ظلمت را

نور می خواهم چه کنم ؟ من به آرزوی نور، بیشتر از خودش محتاجم !

به امید فردایی روشن زنده ام و با طلوع خورشید دیگر نه امید می ماند و نه زندگی اگر که فردا فرا رسد !

نبودنش یک عادت است و بودنش هرچند آرزوی دیرینه، اما موجب مرض.

عاشق خلوت و سکوت شبم، عاشق انتظار سحر.

.

هر نفس در انتظار خورشیدم

طلوع کن ای هستی بخش

طلوع کن که جز این آرزویی ندارم ....

+   ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱

عشق

عشق را در پس دیوار نهان نتوان کرد

این همه نیکی معشوق نهان نتوان کرد

آنکه او بی خبر از عشق تو شد جرمش چیست ؟

هر کسی را به در خانه ی عشق نتوان کرد

+   ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱

آدم ها گم اند

آدم ها سختند ، پیچیده اند ، گم اند !

هر کدامشان داستان ها دارند از درد

از عشق

از تنهایی

آدم ها را از خنده هایشان نمی توان شناخت

از چشم ها و حرف هایشان هم.

از درد است که نامرد می شوند گاهی

از ترس است که بیرحم می شوند باری

و باز دل هایی دارند مهربان و شب هایی که در سکوت بغض می شکنند و پلک خیس می کنند و دل می سوزانند.

آدم ها خوب اند.

آدمیت داستان غریبی است ، آشنا

و دل رازی است که جز محرمان کسی را توان گفتن نیست.

می شود دوست شد ، دوست داشت

می شود مهربانی کرد با همه ، با همه ...

می شود بخشید ، می شود رفت

کار ها می شود کرد ! با کمی تدبیر ، با کمی عشق

داستان ها می شود ساخت با عشق

و عشق بود که ما شدیم.

+   ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱

سرد

نفرت انگیز غریب چشمانت را فراموش نخواهم کرد

غرور قرمز صدایت را فراموش نخواهم کرد

سرد دستان بی رنگت را ،

و مرده احساس ترک خورده ات را فراموش نخواهم کرد.

چگونه توانم تحمل دیدار داشتن

چگونه بسازم با نحس ساز غمگینت ؟

چگونه ببازم ! دلم را به سنگیِ سرد دلت ؟

چه خواست ها از من داری بیجا

چه نیاز ها به تو داشتم به جا

چه دلی شکستی و نفسی بریدی

چه حیرانه نگاهت کردم و ملتمسانه صدایت

چه سرد داستانی بهاری ...

+   ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

خان عمو

نمی داند چه باید بگوید. دستی به صورتش می کشد ، صندلی را دور می زند و آرام روی آن می نشیند.

تنها صدایی که به گوش می رسد صدای تیک تاک ساعت شماته دار قجری گوشه اتاق است و گاهی نیز صدای بال زدن کبوتر ها کمی فضا را زنده تر می کند.

خان عمو بدون توجه به حال محمد صحبتش را پیش می گیرد :

- ببین آقا محمد من صلاح تورو می خوام ، شما جای پسر منی. من اگه می خواستم ...

هجوم افکارش اجازه نمی دهد که ادامه ی حرف های خان عمو را بشنود. نور ملایمی از پنچره های پشت صندلی خان عمو به داخل اتاق کار خاک گرفته اش می تابد ، نزدیک ظهر است و احساس گرسنگی می کند.

باید چه جوابی بدهد ؟

اگر قبول کند غرورش می شکند و اگر قبول نکند خودش

- .... حالا بازم خودت می دونی.

بدون این که چیزی از حرف های خان عمو را فهمیده باشد سر تکان می دهد.

- پس تو همین چند روز تا آخر هفته خبرم کن

باز هم سر تکان می دهد و به سختی چند کلمه صحبت می کند :

- حتمن ، ممنون

- این چه حرفیه پسرم ، تو هم جای پسر خودمی

چند بار می خواهد این تعارف را تکرار کند ... ؟ هربار که عمو این جمله را می گوید درونش چیزی را گم می کند ، درونش حس می کند که بی پناه و تنهاست ، جای خالی پدرش را حس می کند.

از جایش بلند می شود ، قدمی پیش می گذارد تا از روی میز کار عمو با او دست بدهد

عمو هم کمی خود را جابجا می کند و دستش را کمی دراز می کند و کاملن بی احساس دست محمد را تکان می دهد.

محمد لحظه ای به چهره ی عمو دقیق می شود ، صورتی چاق و افتاده ، سری گرد و کم مو ، چشمانی نیمه باز و خسته که پشت عینکی بزرگ و مربعی پنهان شده. طوری به صندلی اش چسبیده که انگار مدت هاست از روی آن تکان نخورده. کت راه راه زخیمی که به تن دارد آدم را یاد فرش فروش های بازار می اندازد.

زیر لب زمزمه می کند :

- خدافظ

- خدا به همرات پسرم

رویش را می چرخاند ، صندلی که رویش نشسته بود را دور می زند و به سمت در می رود. افکارش یک لحظه هم رهایش نمی کنند. کاش کسی بود تا کمی راهنماییش کند.

از اتاق که خارج می شود از میان راهرو نیمه تاریکی که به سالن می رسد می گذرد تا به در ورودی برسد. در را با صدای جیر جیر ضعیفی باز می کند و وارد حیاط می شود. مش رحیم آن سمت حیاط ، جایی میان باقچه ها خودش را مشغول کرده. پیر مرد مهربانی است ، گاهی که سر حال باشد محمد را به چای دعوت می کند و کلی خاطره تعریف می کند، خاطرات پدر محمد و روز هایی که تازه سرایدار خانه ی پدریشان شده بود.

اما امروز اصلن حال صحبت کردن با مش رحیم را ندارد ، بخصوص بعد از حرف های خان عمو. بی صدا از میان حیاط می گذرد و شانس می آورد که مش رحیم آنقدر با قیچی باغبانی اش درگیر است که متوجه او نمی شود.

از خانه که خارج می شود نفس عمیقی می کشد و با عجله به سمت اتومبیلش حرکت می کند.

+   ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

اندر احوالات ملکی اسلامی - مقدمه

در سفری که چندی پیش به پایتخت بلادی اسلامی داشتم – که از قضا خود را پایتخت جهان اسلام نیز می نامیدند – به تجربیاتی بس عجیب و گرانقدر نائل آمدم که به تامل یافتم دور از انسانیت است اگر که بخل ورزم و سفر نامه ای در این باب ننگارم ! از این رو بود که عزم خویش جمع کرده و قلم در دوات کرده و بر کاغذ چنین دواندم تا چندی افکار و خیالات شما را با خود همراه سازم.

سفر من در پی تحقیقاتی که قصد داشتم در مورد جامعه مسلمین انجام دهم پدید آمد و از آن رو که نمی توانستم به دیده ها و شنیده ها و خوانده هایم اطمینانی کامل کنم ، اراده بر سفر کرده و هنگامه ای در جوار این عزیزان گذراندم و تحقیقاتم را بی طرفانه و بدور از هرگونه جانب داری سیاسی و اعتقادی از نزدیک و در دل جامعه پیش گرفتم که چکیده ی آن را در 7 باب به رشته ی تحریر در می آورم.

امید که چندی در این سفر همراهم باشید

 

بعدن نوشت :

ادامه ی ماجرا را در اینجا پیگیری کنید ! 

+   ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠

پلک

آرام در گوشش نجوا می کنم : دوستت دارم

اشک در چشمانش حلقه می زند. می گویم : می دانی اگر روزی نباشی..

انگشت کوچکش را بروی لب هایم می گذارد و اشک های زلالش از چشمان پاکش جاری می شود

بغض گلویم را چنگ می زند ، با صدایی لرزان ادامه می دهم : تو تمام دنیای منی فرشته ی کوچکم.

از روی تختش بلند می شود و تمام سرم ها و سوزن ها و سیم ها و نگاه های متعجب دکتر ها را نادیده می گیرد و با تمام توان کودکانه اش پدر گریان و شکسته اش را به آغوش می کشد.

بدن کوچک و سردش را گرم در میان بازوانم می گیرم، هق هق مظلومانه اش تمام قرارم را می برد. آرام مو های بلندش را نوازش می کنم و می گویم : قول می دهم که تنهایت نگذارم ، تو هم قول می دهی ...؟

صورت با نمک گردی که به پهنایش اشک دارد را برایم تکان می دهد.

دکتر ها ما را از هم جدا می کنند و دوباره روی تخت کوچکش می خوابانندش

هنوز با آن چشم های مضطرب خیس و دستان کوچک لرزانش که به سویم دراز کرده بود دلم را می سوزاند ...

 

حالا پنج پاییز از رفتن پاییزیش  می گذرد و بزرگ ترین دردم این است که تنها پنج پاییز در این سفر همراه ما بود

گاهی شب ها می نشینم و برایش می نویسم : فرشته ی زیبایم، با این که تو به قولت عمل نکردی اما هر روز عاشقانه تر از دیروز دوستت دارم ...

+   ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

پایان

بهت زده به چشمانت نگاه می کنم، حتی اشک هایم هم ماتشان برده

آخرین جمله ای که گفتی بار ها و بار ها در گوشم می پیچد ....

نگاهت می لرزد، قلبم ایستاده است

پرنده ها بال نمی زنند

هیچ کس نفس نمی کشد

صدای ساعت یادگاری ات به گوشم نمی رسد

رویت را که می چرخانی دیگر خورشید را نمی بینم

صدای باران از پشت به من نزدیک می شود و تو از مقابل چشمانم به آسانی دور می شوی

با رفتن تو رنگ ها هم می روند ، صدا هم می رود و زمان هم.

دهانم را باز می کنم تا بگویم که تنهایم نگذار اما می بینم که گوش هایت بسته است

باران از رویم می گذرد

زمین زیر پایم می لرزد

چشمانم را می بندم و دیگر باز نخواهم نکرد

این جا پایان دنیاست ...

+   ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

به زبان دلم !

نسیم گرم سحر، درست آنجا که ستاره ی چشمک زن رویا هایم غروب می کند هم رنگ نگاه آبی و مرطوب توست که گویی از لابه لای تار و پود رنگ پریده ی یک فرش دستباف چند ملیونی به مشام می رسد، اما دیگر چه فایده که کاسه ی آش پشت پایت شکسته و حالا مجنون می داند که اگر میلی هم بود در پس همان دیگ های سیاه نذری جان باخت.

می دانم و می دانی که هرگز دوستت نداشتم و هرچه از عشق گفتم صدای مرغان دریاییه ساحل قلبت بود که بر دهانم جاری می شد و این نه خواسته ی من، که نیاز بی هدف پر گناه تو بود. پس آن روز که دیگ نذریت را وارون کردم و کاسه ی آشت شکست، روز پیروزی سفیدی بود ! هرچند که سفیدی خود بنده ی زنجیر های سیاه لقات اعماق مغز من است ...

شاید اگر پرستو ها کوچ نمی کردند و پروانه ها از پیله های در هم تنیده ی زشتشان در نمی آمدند، راه راه سیاه و سفید اتاقت رنگ دیگری داشت و حالا کاسه ی آش تو نشکسته بود !

شاید نفهمی و کاملا نخواهی فهمید آنچه نگاشتم بدون دخالت فکر، و این که از کدام ستاره فرود آمد این همه داستان اما در پشت تمام این لغات گنگ و در هم، و در آن سوی دیوار حرف ها و کلمات می دانم که می دانی خیال پاره پاره ی من تنها با چسب زخم های تو توان مقاومت دارد و همین، برای آنکه درونم است کافیست.

راه راه سیاه و سفید اتاق درهم و برهم مغز پوچ تو همچون سوراخ های ابدی قلب شکسته ی من بی هوده است و راهی در پس آن نیست. و چه راحت اما سخت می توان راز های آشکار ذهن مبهوت یک زندانی را گشود و در ورای تمام رنگ های گرم و سردش از دل توخالیش آگاه شد.

تا صبح که سهل است ، تا ابدیتِ نگاهت می توانم این چنین سیاهه پر کنم برایت اما مهم آن است که زبان تو را نمی دانم و این همه خط و نقطه و حرف ، کاری از پیش نخواهد برد.

پس سکوت می کنم در برابر عظمت ضمیر مقدسِ "تو"

+   ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

به مناسبت یک روز عادی

صبح که از خواب بیدار شدم هیچ پرنده ای نمی خواند ، مثل همیشه.

گوشیم را برداشتم و نگاه کردم : نه زنگی نه پیامی ، مثل همیشه.

به آسمان که نگاه کردم بی روح بود و رنگی از آبی نداشت ، مثل همیشه.

وقت صبحانه خوردن خیلی دقت کردم -خیلی- اما طعمش چیز جدیدی نداشت، کاملا طبیعی بود ، مثل همیشه.

لباس هایم را پوشیدم -همان لباس های همیشگی- از خانه بیرون آمدم ، آسانسور با همان سرعت همیشگی اش بالا آمد و نگهبان جلوی در فقط سلام کرد ، مثل همیشه.

نفس کشیدم و تا آنجا که شش هایم جا داشت هوا را بلعیدم. بو و طعم سرب و دود می داد ، مثل همیشه.

خسته شدم. خبری نیست. قرار نیست چیزی متفاوت باشد.

امروز هم یک روز است همچون بقیه روز ها ، یک روز گرم بهاری است مثل دیروز ، مثل فردا

سالگرد تولدم مبارک.

+   ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

دست های خالی

دستش را دراز می کند،

......

هیچ.

با صدای بال زدن کبوتر ها زمان را می شمارد

دستش را دراز می کند،

هیچ.

به زمان خودش 3 ساعت کبوتری گذشته است

دستش را دراز می کند،

............

هیچ.

همه بی تفاوت از کنارش می گذرند و هیچ کس دستان کوچکش را نمی بیند. با خود می گوید شاید چون دستانم کثیف است آن ها نمی خواهند نگاه کنند.

دستش را دراز می کند،

هیچ.

کبوتر ها دیگر دارند می روند، احتمالا وقت باران است. باران را دوست دارد، بوی نم بعد از آن را هم. او را یاد زمانی که خیلی بچه تر بود می اندازد، آن زمان ها که خانه ی کوچکی داشتند و پدرش هنوز زنده بود. به خدا می گوید : چرا پدرم دیگر "زنده" نیست ؟ نکند پیر شدی و دیگر نمی توانی مراقب تمام آدم هایت باشی ؟ مادر همیشه می گفت که تو مراقبش هستی. شاید اصلا تو خدا نیستی. وقتی که بزرگ شوم دنبال خدای واقعی می گردم تا به همه ثابت کنم که تو نه مهربانی و نه بزرگ ، مراقب هیچ کس هم نیستی. (بچه است، شما از حرف هایش ناراحت نشو.)

دستش را دراز می کند،

......

هیچ.

به این همه آدم جور و واجور نگاه می کند و می گوید : خب من هم یک جور هستم ! همه که نباید مثل هم باشند.

دستش را دراز می کند،

.....

هیچ.

کودکی هم سن خود را می بیند که به ویترین مغازه ای اشاره می کند و با گریه از مادرش چیزی می خواهد، با خود می گوید : حد اقل من این یه کار را نکرده ام ! مرد ها که گریه نمی کنند. مادرم به من می گوید "مرد خانه" ، اگر مرد خانه گریه کند که دیگر همه چیز خراب می شود ! آن وقت دیگر خدای واقعی هم نمی تواند هیچ چیز را درست کند.

دستش را دراز می کند،

هیچ.

گاهی خسته می شود از این "هیچ" ها. با خود می گوید : آن همه پول توی جیبت داری ، چه می شود مقداری از آن سهم من باشد. (کودک است و سر از اقتصاد در نمی آورد، شما به دل نگیر.) می خواهم برای فاطمه آن روسری صورتی که دوست دارد را بخرم.

دستش را دراز می کند،

هیچ.

ابر های تیره می آیند و آسمان را تاریک می کنند و می بارند، دیگر برای عابران دست دراز نمی کند چون می داند که همه عجله دارند تا از باران فرار کنند. او هیچ وقت نفهمید که چرا مردم اینقدر از باران گریزانند ( شما جدی نگیر ). همان جا می نشیند و از صدای باران و طراوتش لذت می برد.

مردی که با عجله از کنارش می گذرد لیز می خورد و نقش بر زمین می شود.

پسرک نگاهش می کند، همانی بود که چند لحظه پیش بی تفاوت از مقابلش گذشته بود.

دستش را دراز می کند،

مرد دستش را می گیرد و بلند می شود، کمی به باران ناسزا می گوید و می رود.

پسرک با خود می گوید : او که با دستان من مشکلی نداشت ، پس چرا بار اول آن ها را ندید ...؟

 

+   ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

احساس

می گویم : دوستت دارم اما بیش از این نمی توانم.

می گویی: دوستت دارم و همین کافی است...

می گویم : نیست ! عشق که همه چیز نیست !

می گویی: هست. همه چیز با عشق معنا می گیرد، حتی خدا

می گویم : من مثل تو نیستم. من مرد باور نیستم ...

می گویی: تنها کافی است به احساست اعتماد کنی ، باورش می کنی

می گویم : از احساسم خیری ندیدم

می گویی: احساس را از هوس جدا کن !

می گویم : .... ( می خواهم بگویم که "تو چقدر خوبی" -این را احساسم می گوید- اما نه احساسم را باور دارم نه حرف هایت را )

پس می گویم : قبول. تو راست می گویی.

می گویی: تو چقدر خوبی !

+   ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

آغوش تلخ

 

زنگ را که فشار می دهد صدای خشک و بی احساس مردی به گوشش می رسد : بفرمایید ؟

-          آقا مازیار معرفی کردن، گفتن که ...

-          بیا تو، طبقه دوم.


در با صدای ویژ باز می شود. می رود داخل و در را پشت سرش می بندد روبه رویش پلکانی کثیف و جرم گرفته و کم نور که شبیه خانه های متروک است قرار دارد. پله ها را آرام بالا می رود، صدای باز و بسته شدن دری از بالا به گوشش می رسد و چند لحظه بعد مردی بی حال از کنارش می گذرد و به سمت در خروج می رود.

به طبقه دوم که می رسد تازه می فهمد چقدر مضطرب است. آرام به در می کوبد،

-          در بازه

صدایش از اینجا خیلی بی احساس تر از قبل به نظر می آید. داخل می شود. فضا سرد و بی روح است ، نور اندکی سالن را روشن کرده و صاحب صدا -مردی چاق با صورتی گرفته و گره کرده- که به زحمت خود را پشت میزش جا داده و از میان دود غلیظی که فضا را پر کرده به سختی دیده می شود سیگارش را پایین می آورد و ادامه می دهد :

-          گفتی آقا مازیار معرفته ؟

-          بله

-          مبلغ رو که باهات طی کرده ؟

-          نه  چیزی نگفتن

-          چون کار ما مطمئنه 100 تومن می شه

-          باشه ، مسئله ای نیست

-          یک ساعت هم وقت داری

سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد و مرد چاق دستش را کمی به سمت انتهای سالن کج می کند و با صدای خش دارش ادامه می دهد :

-          همین راهرو رو برو ، در سمت راست

می خواهد برود اما انگار پا هایش با او همراه نیستند. هنوز هم مطمئن نیست از کاری که می کند.

پس از چند لحظه صدای بی احساسش باز هم فضا را پر می کند :

-          مشکلی هست ؟

-          نه !


این بار بی توجه به خواست پا هایش به سمت انتهای راهرو قدم برمی دارد. در نیمه باز است، به آرامی بازش می کند. از صدایش معلوم است که سال هاست روغن نخورده. دختری پشت به در بر لبه ی تخت نشسته است، با صدای شنیدن در به سوی مرد برمی گردد. لبخندی ساختگی چهره ی شکسته ی دخترک را فرا می گیرد، انگار که کسی مجبور به لبخند زدنش کرده باشد. مرد هم ناخواسته در جواب لبخند دخترک لب هایش را کمی از هم باز می کند. هنوز در درگاه ایستاده. فکرش به سوی همسرش می رود. اما صدایی با قدرت در سرش می پیچد : او هیچ ارزشی برایت قائل نیست ! او حتی تو را نمی بیند !

گیج است. آرام به سمت تخت می رود نمی داند چه کار باید بکند، نور کمی از پشت پرده های زخیم اتاق به داخل می آید و فضا را نرم و آرام می کند. کنار دخترک می نشیند. تیتر بزرگ خیانت تمام ذهنش را پر کرده ، چیزی که شاید وجدانش باشد در درونش دست و پا می زند اما او هیچ چیز جز آغوشی گرم نمی خواهد. این حق اوست، همان حقی که سال ها از همسرش خواست اما او ..

دخترک به سمتش می آید و لب هایش را می بوسد. وقتی می بیند که مرد بی هیچ حرکتی همان جا نشسته کمی جا می خورد و عقب می رود اما  مرد این بار کمی واقعی تر به روی دخترک لبخند می زند.

به چشمان دخترک که نگاه می کند غم تمام مردان پیش از خود را در آن ها می بیند، غمی که دخترک با خود به دوش می کشد. از این همه غم بغضش می گیرد، دلش به حال دخترک می سوزد و به روی تمام تشویشات ذهنش خط قرمزی می کشد و دلش را به دریا می زند.

هر دو عریان می شوند و فنر های تخت به صدا در می آیند. تن ظریف دخترک در میان بازوان مرد گم شده، او که به امید آغوشی گرم نتش را به تن دخترک سپرده بود حالا خود را در کنار کسی می بیند که از خودش محتاج تر است. دستش را با ترحم به روی مو های خرمایی رنگ و تاب دار دخترک می کشد و با تمام احساسی که برایش مانده بدنش را نوازش می کند. شاید اگر کسی دقت می کرد قطره های اشک دختر و وسعت تنهایی مرد را می دید اما هیچ کس برای دیدن این چیز ها وقت ندارد.

کمی بعد صدای ناله هایشان اتاق کوچک را پر می کند و بعد از آن سکوت سنگینی بر فضا حاکم می شود. حتی فنر های تخت نیز تحت تاثیر این فضا سکوت می کنند. بعد از لحظاتی صدای دخترک سکوتی را که مرد دوست داشت تا ابد ادامه پیدا کند می شکند : ممنون

بعد از جایش بلند می شود و به سمت لباس هایش می رود.

مرد همچنان بی حال دراز کشیده و به ترک های سقف خیره مانده است. با خودش می گوید نه عشق نه شهوت. شاید فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که به همسرم نیازی ندارم ، شاید هم فقط چون از دست او و خودم عصبانی بودم.

به سمت لباس هایش که می رود صدای زنگ در از سالن به گوشش می رسد. خجالت می کشد که به چشم های دخترک نگاه کند، بی هیچ حرفی از اتاق خارج می شود و دسته پولی از داخل کیف پولش در می آورد و روی میز مرد چاق می گذارد. مرد چاق بدون شمردن، پول ها را داخل کشوی میزش می گذارد و با همان لحن سردش می گوید :

-          به سلامت.


مرد هم انگار که چیزی نشنیده باشد با بی حالی در را باز می کند و از پله ها پایین می رود. در پاگرد از کنار مردی مضطرب می گذرد و بی تفاوت به سمت در خروجی حرکت می کند.

 

+   ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

دخترک

 

دخترک مادرش را بوسید

پرواز کنان قدم زد و با ستاره ها از راز هایش گفت

پر بود از زندگی

با پروانه ها بازی می کرد و برای کرم های شب تاب قصه می خواند

با بخار روی شیشه درد و دل می کرد

با قاصدک ها می رقصید و با پرنده ها به هوا می پرید

اما دخترک زیر نور ماه

شب ها می نشست و چشمش را به افق می دوخت

در انتظار کسی بود که بیاید و دوستش داشته باشد

دل کوچکش را به وسعت ماه غم می گرفت

کی می رسید زمانی که کسی بیاید و عاشقانه نگاهش کند ؟

سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد

اما ماه و ستاره ها هنوز هم شب ها صدای گریه هایش را می شنیدند

دخترک معروف شده بود ، حالا دیگر همه او را می شناختند

کلی آدم وجود داشت که شب هایشان را با یاد دخترک سر می کردند

او دیگر مادرش را نمی بوسید، مدت ها بود که با هم قهر بودند

دیگر پروانه ها و کرم های شب تاب هم بازی هایش نبودند

او دیگر دختر کوچکی نبود که برای گفتن راز هایش با ستاره ها وقت بگذارد

او مشغول بود

مشغول پول

مشغول پسرک هایی که دور تا دورش را پر کرده بودند

همین ها بودند که عشق را از او دزدیدند

به ظاهر با عشق می آمدند، اما خالی می آمدند و پر از عشق دخترک باز می گشتند و او را با ماه و تنهایی هایش تنها می گذاشتند.

تمام قاصدک ها در انتظار دخترک بودند

تمام ستاره ها و گل ها هم.

ماه به آن ها گفته بود که دخترک روزی بر خواهد گشت

اما دخترک گرم دنیایی بود که برایش ساخته بودند

دنیایی خالی از پاکی ، دنیایی بدون پرواز پروانه ها

سال ها گذشت ، دخترک که روزی آنچنان مشهور بود

اکنون پیر و خسته گوشه ای کز کرده بود و به عکس مادرش نگاه می کرد

با خودش می گفت که ای کاش یک بار دیگر او را می بوسیدم

قاصدکی آرام آمد و بر کنار قاب نشست

ملتمسانه از دخترک خواست تا همچون کودکی هایش با او برقصد

اما دخترک ...

او تمام عشقش را خرج کرده بود ، تازه فهمید که چه راحت زیبایی هایش را از دست داده است

چشمانش را بست و برای دقایقی با پرستو ها همسفر شد و با چکاوک ها خواند

شب که شد زیر نور ماه نشست،

عینکش را به چشم زد تا دوست قدیمی اش را خوب ببیند

زیر لب گفت : می دانم که اشتباه کرده ام

می عشقم را فروختم ، من تمام دنیای زیبایم را فراموش کرده بودم ...

ستاره ها می گریستند

ماه تحمل غم دخترک را نداشت ، از زمین خواست تا برای دقایقی او را پنهان کند

ماه که رفت، همه جا تاریک شد

پروانه ها و کرم های شب تاب آمدند تا برای دخترک لالایی بخوانند

دخترک می خندید ، احساس می کرد که دوباره همان دختر کوچک است

ماه که برگشت ، او رفته بود.

قاصدک ها بر روی خاطراتش رقص می کردند و

تمام ستاره ها به رویش لبخند می زدند.

 

+   ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠

باران

نفس بکش 

بوی باران است !

نفس بکش که دوباره آغاز کنیم

امید را نفس بکش

می خواهیم دوباره بایستیم و از نو شروع کنیم

مثل هر سال

نفس بکش بوی تازگی را

فصل ، فصل آغاز است

نگاهت را به من بده و دلت را به او بسپار

همه چیز را از نو می سازیم

چه باک که برف و سرما دوباره ما را از پا در خواهد آورد ! چه باک ؟

این همه طراوت را ببین !

چه چیز تاب مقاومت دارد ؟

دوباره جوانه هایت را نثار شاخه هایت کن تا رهگذران سایه سارت را هدیه بگیرند

نفس بکش بوی باران را ....

+   ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

غربت

 

چه تضاد زیبایی !

یکی از آشنا ترین لغات دم از تنهایی و ناشناختگی می زند !

غربت که از تمام لغت ها برای من آشناتر است ...

شاید بیشتر وقت های زندگی ام را در جمع بوده ام، شاید همواره دور و اطراف خود را شلوغ کرده ام اما به یاد ندارم روزی را که با خودم غریبی نکرده باشم.

ما با خود غریبه ایم، با دنیای ناشناخته ی درونمان ، با آنچه که هستیم و باید باشیم

شاید به ظاهر تمام ما انسان ها در کنار هم باشیم اما دنیا های ما فاصله ها دارد از هم، فاصله ای به اندازه ی اختلاف های افکارمان، فاصله هایی به اندازه تمام نا دانسته هایمان ، فاصله هایی که هیچ گاه نمی توان آن ها را پیمود.

انسان ها تا ابد با یکدیگر غریبه خواهند بود ، اما می توانیم کاشف خود باشیم، این تنها کاری است که از دستمان بر می آید، این تنها راهی است که مارا از غربت خودمان نجات می دهد.

شاید آن روز که خودم را بشناسم، این واژه ی آشنا برایم غریب گردد ...

 

+   ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩

مرگ نامه.

 

به صدای نفس های دلم گوش کن

رو به خاموشی است.

به تو گفتم

دست چون بادت را بروی شالیزار آفتابی دلم بکش، مدت هاست که در حسرت نسیمی شیرین ذره ذره ی هوا را نفس می کشد.

کشتی شکسته ام را از میان صخره های مه گرفته پیدا کن. می دانم که چشم های روشن تو حتی در تاریک ترین شب های دریایی نیز می تواند مسیر گمگشتگان سیاهی را پیدا کند ....

اما گوشت پر بود از حرف های تکراری آدم ها، سعی کردم که باور کنی مرا. از تو خواستم

به افق نگاهم وقتی که در نگاهت گره می خورد دقت کنی، شاید باور کنی که هیچ زیباتر از تویی برایم معنا ندارد.

اما چشم های زیبایت پر بود از نگاه های مشتاق، نگاه کوچک من گم بود در میان تمام دیدنی هایت. با دلت گفتم

به لطافت حرف هایم بایندیش، به لرزش صدایم، به گرمای نگاهم، به تمام نشانه های عشق، به تمام زیبایی های فتح نشده

دلت مشغول بود. مشغول همان نگاه های مشتاق که تو نمی توانستی نوع اشتیاقشان را تشخیص دهی، اشتیاق من از نور بود و اشتیاق آن ها از دل های کور ...

دگر توان نوشتن نیست که هرچه بود رو به خاموشی است، نه از آن جهت که عشقم رو به فناست؛ از آن جهت که تنم وداع می کند با این خاک.

آه از این خاک سرد که تمام درد هایم را می داند و کلامی سخن نمی گوید.

آه از این مردم بی رنگ که تمامشان یأس است و تاریکی

به زبان دلم نوشتم این مرگ نامه را، امیدی ندارم که بفهمی چون اگر در توانت بود کار دلم به نفس های آخر نمی کشید.

تو را به تمام زیبایی ها می سپارم، به تمام رویا های شیرین کودکی ....

 

+   ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩

برگ زرد

 

داستان ما، داستان برگ های پاییزی است

چه بی مقدار له می شویم زیر پای رهگذران وقتی که از عشق می گوییم ....

تا سبزیم همه کنارمان هستند و تعریف می کنند، اما همین که عاشق می شویم دست بادی ما را از بلندای غرور به زیر پا های سردی می اندازد که سبز بودن ما را از یاد برده اند.

چه صدای خسته ای دارد صدای خرد شدن یک برگ، صدای سقوط، صدای مرگ

ما همه برگ های زرد پاییزیم ...

 

+   ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩

گذشت

با من بودی اما می دیدم که نگاهت به او جور دیگریست. با من از عشق می گفتی اما می شنیدم که صدایت با او رنگ عشق داشت. چه می توانستم بگویم ..؟

بهترین تلاشم را کردم، تمام توانم را گذاشتم اما وقتی که دستانت را می گرفتم،‌افکارت به سوی او می رفت ...

تو تمام دنیایم بودی،‌ تمام رویایم. چه باید می کردم ...

از تو گذشتم.

نه !

از خودم گذشتم ...

رفتم و سکوت کردم و شکستم تا تو بروی و راحت و شاد باشی

منتی ندارم که هرچه کردم خواست دل بود. اما بگذار در تنهایی هایم با یادت سر کنم، دیگر هیچ چیز از تو نمی خواهم

+   ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩

تنها تو ...

 

از تو دورم اما نمی خواهم باور کنم که تو را کم دارم. می خواهم گمان کنم که بی تو هم می توانم. می خواهم به خودم ثابت کنم که به تکیه گاهی چون تو نیازی ندارم !

اما نمی شود ...

مدت هاست که این چنین نقش بازی می کنم اما بیش از این نمی توانم.

مدت هاست که نبودنت را از دلم پنهان می کنم. مدت هاست که تنهایی سر می کنم، برای فرار از این تنهایی دور و اطرافم را شلوغ کرده ام، اما

نمی شود ...

تو یک چیز دیگری !

تو معنای بودنی ، معنای ماندن. با این که من خیالت را همیشه دور می کردم از خود، اما تو میامدی تا در تنها ترین وقت هایم هم­­نفسم باشی. چه حیف که تو را پس می زدم و دنبال دیگران می رفتم ... اما ندانستم که تنها تویی که مرا برای خودم می خواهی، نفهمیدم تنها تو هستی که هیچ چیز از من نمی خواهی در قبال تمام خوبی هایت

هیچ وقت نفهمیدم که تنها تو بودی که عاشق بودی ....

تنها تو.

 

+   ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩

عاشقانه با "تو"

کجاست آنجا که من هستم و تو ........؟

کجاست آنجا که مال هم باشیم ؟

کجاست آنجا که تمام وجودم را به تو بخشم ؟

کجاست آنجا که غرق تو می شوم و جز تو نمی بینم ...؟

کجاست آن آسمان آبی که تنها مال ما باشد ؟

کجاست آن زمین سرسبز که فقط ملک ما باشد ؟

چه می خواهند از ما این جماعت ؟

چرا نمی گذارند به حال خودمان باشیم ؟

چه حسادت ها که نمی کنند !

چه سنگ ها که نمی اندازند

چه خیانت ها که ...

فقط برای اینکه من را از تو دور کنند ؟

فقط برای اینکه دیگر مال تو نباشم ؟!!

این ها را چه شده که این چنین حقیرانه تلاش می کنند ...؟

به چه چیز مست گشته اند که همه ی باید ها و نباید ها را از یاد برده اند ؟

چه می کنند ؟

چه می خواهند ؟

چرا نمی گذارند دمی با تو راحت باشم ...

چرا نمی گذارند که با "تو" از عشق بگویم ؟

اما من هم تمام تلاشم را نکرده ام

من هم زود گذشته ام از تو و عشقت و آسمان میانمان

من هم صبور نبوده ام ...

عاشقانه با تو بودن چه زیباست -اگر که عشق را تو برایم معنا کنی-

نیازمند تو بودن چه حس شیرینی است ،

مال تو بودن چه غرور زیبایی به آدمی می دهد !

مراقب من و عشقمان باش

مراقب دنیای زیبایمان باش

مراقب خودت باش که همه چیز بدون تو برایم هیچ است

با تو بودن و با تو خواندن، با تو گفتن و از تو شنیدن، با تو بودن و با تو نبودن؛ همه چیز با تو معنا می شود !

از دل کوچک داغ دارم در دل سیاه شب برای تو داستان های مجنون را می گویم و تو صبورانه گوش می دهی و همچون لیلیِ قصه دلبری می کنی و هوش می بری از سر این عاشق خسته ، این عشق بازی را به دنیا نمی دهم ...

مردم چه می فهمند از حرف های نسیم گون دلم ..؟

چه می دانند از عشق میان ما ؟

عاشقانه دوستت دارم، تا آنجا که باشم و بیاندیشم

تنهایم نگذار تا ابد.

+   ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩

آسمان

 

آسمان را ببین

به وسعتش بیاندیش

به بی کرانی آبی اش

حال با من بگو از آزادی

از رهایی

حال به دلت فرصت پرواز بده

فرصت آغاز

راه های آسمان را بیاموز

راه های رفته به سوی نور را ...

 

+   ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

قول

 

داستانک

 

+   ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

رنگ من

شاید روزی، 

آن زمان که خیلی چیز ها مثل امروزت نباشد

شاید آن روز بفهمی.

شاید آن روز بتوانی رنگ هارا تشخیص دهی !

اگر آن روز یاد من افتادی، می فهمی که من سبزم ....

+   ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

داستان من ، داستان تو ...

 

داستان من و تو یکی است ، داستان تکراریه عادت

داستان حسرت یک نگاه

داستان غربت یک صدا

گرچه خودت خوب می دانی که تو دیگر آن نیستی که بودی ، اما ...

گله به کجا می انجامد زمانی که تو خود را حق می دانی ؟

نه تو برابر غرورت می ایستی ، نه من از خواسته هایم پایین می آیم.

نه تو صدای دلم را می شنوی و نه من نیازت را می دانم.

داستان من و تو یکی است ...

داستان جدایی

داستان دوری

داستان شب های سرد بارانی

من از تو هیچ نمی خواهم جز نگاهی منتظر که دریغ می کنی ،

تو از من تمام دنیا را می خواهی که ...

تو چه می فهمی از من ؟

تو چگونه از من می گویی وقتی که حتی رنگ صدایم را نمی دانی ...؟

داستان من و تو یکی است، داستان فاصله های بی پایان

داستان سکوت های نا فرجام

داستان مسافران گم گشته در بیابان ...

من و تو غرق تکراریم

من و تو رنگ دیواریم

من و تو گرچه باهمیم ، اما

هر نفس بوی فاصله داریم

 

من و تو از همه رنگ ها دوریم

من و تو از خدا نمی گوییم

من و تو سمت سرد فرداییم

داستانی که هر دو می دانیم ...

 

+   ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

صدای پای ....

صدای قدم هایش از دور می آمد ؛ در آن زمان نمی دانستم کیست ، نمی دانستم چه می خواهد ازمن ...

تنها صدای قدم های استوارش بود که در گوشم می پیچید ، صدای قدم هایی که به من امید می داد ، صدایی که مرا در راهم محکم می کرد . صدایش باعث می شد که با خیال اینکه همواره کسی پشت سرم هست با جسارت به جلو گام بردارم .

آن موقع تنها یک صدا بود برای من

اما حالا همه چیز را فهمیده ام

آن صدا ، صدای پای خدا بود ...

+   ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

شاید آنجا همین جاست...

شاید آنجا که آسمان هنوز آبی است ، قلب های منتظر در تپش باشند ،

شاید آنجا که شب هایش هنوز پر ستاره است ، نگاه های عاشق خیره به آسمان باشند ،

شاید آنجا که رویا جولان می دهد و حقیقت رنگ می بازد،

شاید آنجا که تمامش رنگ صدای قاصدک هاست،

شاید آنجا هنوز کسی باشد که بتوان به نگاهش تکیه کرد و با صدای قلبش لحظه ها را شمارد

شاید آنجا جای تو باشد ....

اما تو اینجایی و در کنار من به آنجا می اندیشی و منی که شاید آنجا باشم !

شاید آنجا ، همین جاست ،

همین جایی که من و تو ، نه ! تو  و من در کنار هم هستیم ...

+   ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

design by AmiR *