داستان فاصله - 2

-          شام سرد شد !

-          الآن میام مامانی

رویش را به سمت مانیتور برمی گرداند و انگشتانش بروی کیبورد حرکت می کند :

-       Mami dare sedam mizane

-       Yani bayad beri ? :( taze mikhastam harf bezanam

-       Are azizam, s@12 baz ham miam

-       Ok, Montazeretam mitra junam

-       Byby

-       Bye :-h

-       :-h

-       :x

 

-          میترا !

-          اومدم !

با تمام سرعتش کامپیوتر را خاموش می کند و به سمت آشپزخانه می دود. صندلی را عقب می کشد ، می نشیند و با ولع مشغول خوردن می شود. بعد از چند لحظه سرش را بالا می آورد و با دهان پر می گوید :

-          پـَ باما او ؟

مادرش می خندد :

-          اول لقمت رو قورت بده  بعد حرف بزن

-          می گم پس بابا کو ؟

-          خسته بود رفت خوابید

-          مینا کجاس ؟

-          اون هم تو اتاقشه

-          بابا شام نخورد ؟

-          سر کار یه چیزی خورده بود

-          زیادی داره به خودش سخت می گیره ها ! چرا اینقدر دیر میاد خونه ؟

-          واسه ما ها داره اینجوری زحمت می کشه !

-          ما که چیزی نمی خوایم آخه ...

-          نه ! فقط یه مقدار پول مدرسه غیر دولتی واسه تو و پول دانشگاه مینا و کلاس های رنگ و وارنگ و این همه پول اینترنت و .. که البته اینا هم چیزی نمی شه  !

میترا که کمی شرمنده می شود سکوت می کند و به خوردن ادامه می دهد.

-          غذات که تموم شد ظرف ها رو جمع کن ، خودم فردا می شورم

مادرش در حالی که از آشپزخانه خارج می شد این جمله را گفت و چند لحظه بعد چراغ هال خاموش می شود.

میترا بقیه شامش را در سکوت می خورد و تمام مدت به آرش فکر می کند و این که چقدر ساده و اتفاقی با او آشنا شد و حالا چقدر سخت می تواند از فکرش بیرون بیاید. از یک طرف نگران است که این چیز ها برای یک دختر پانزده ساله زود است و از طرف دیگر می بیند اکثر دوست هایش چند تا دوست پسر عوض کرده اند و او تا به حال حتی دست یک پسر را هم نگرفته است. گاهی که میان عقل و احساسش گیر می کند چشمانش را می بندد و فقط آن تصمیمی که شیرین تر است را انتخاب می کند و مسلما این تصمیم شیرین همانی است که احساسش می گوید...

 

* ادامه دارد*

 

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیلا

سلام. به دوستان عزیز میگم که بابا درست حسابی نظراتونو بذارید .اینجا باید نقدی .تشکری چیزی که به درد نویسنده بخوره بنویسید نه اینکه ایراد بگیرید چرا کوتاهه و از اینجور حرفا...شایدم علاقه مندید که ما فرض کنیم شماها تو جرگه ی خوندن داستان سابقه ی طولانی داریدوهرچه زودتر میخواین آخرشوبفهمین ؟؟؟؟ در کل یه کم دقت کنید بدنیست....

امینه

سلام مرسی ازخودم که اومدم وازشما که نمیاین آپ هستم تشریف بیارید[گل][گل]

!!!

Soheila jan inja hame nazareshono migan age ziadi az nevisandeha tarif konim khodeshono qom mikonan. Ama in nevisandei ma joze in nevisandeha nist. Bacheha va3 in migan k tolani tar kone chon ajolan.

نیلیا

سلام علیکم. خوب بود. فقط باید به نظرم در حد 1 خط دو داستان رو به هم گره میزدید تا خوندن داستان 3 واسه مخاطب جذاب تر باشه.[لبخند]

سید آیدین گسگری

سلام . کاملا سبک یه داستان نویس ماهر رو داری پیاده می کنی .. جذابیتی می خوای ایجاد کنی که شبیه سریال لاست باشه ... عالی بود

!!!

هم آره هم نه. چون اگه تعريف كنم يه جور برداشت ميكنن سايرين، اگرم نكنم بى انصافيه در حقت.[چشمک]

سهیلا

دوست عزیز!!! من اگه نویسنده رو بیشتر از شما نشناسم مطمئن باش کمتر نمیشناسم.ولی منظورم اینه که جای نوشتن گله و شکایت نظرات سازنده بدیم که به یه دردی بخوره .. اگه میخواین اینجوری نظربدین خوب من میتونم محترمانه از نویسنده خواهش کنم یه قسمتی رو برای بحث آزاد اختصاص بدن (البته ایشون میگن مکتوب کن بنداز تو صندوق)بابا هر کاری یه راه حلی داره انقدر دلم پربود نظرم یادم رفت دفعه بعدجبران میکنم[مغرور]

!!!

Soheila jan haq ba toe vali bacheha ( khodam joze hamon bacheham) ajolan va inke asab nadaran. Mazerat age narahat kardam.

ankabut siah

سلام .من یه جا یه مطلب خوندم در مورد وبلاگ گفتم شاید به دردت بخوره!نوشته بود: "اگر شما هم وبلاگ دارید و مطالبشان را خودتان مینویسید بد نیست سری به CopyScape.com بزنید.این سایت به شما میگوید که چه کسانی مطالبتان را بدون اجازه برداشته اند و دارند استفاده میکنند." البته شاید بدونیش،ولی خب به هر حال گفتم چیزی که میدونم رو بگم شاید به درد خورد. موفق باشی [لبخند]

سید آیدین گسگری

سلام . قسمت دوم هیچ ربطی به قسمت اول نداره .. مثل لاست ... یکی درمیون به هم ربط داره ... ایجاد انگیزه و پیچیدگی خاص خودش ..