طلوع کن

آنقدر به انتظار سحر نشسته ام، آنقدر در تاریکی شب نفس کشیده ام که روشنایی خورشید را به یاد نمی آوردم. هر نفس به انتظار نورم.

.

 اما می دانم که این انتظار نیز یک عادت است. به نبودن نور عادت کرده ام، به زندگی در سیاهی.

نمی دانم چه می خواهم از آن

نمی دانم اصلا بودنش خوب است یا نه

گاهی در اعماق دلم ترسی غریب را حس می کنم که از نور فراریست، که نمی خواهد شرایط عوض شود.

نفس کشیدن در تاریکی را دوست دارم، این بوی غربت را، این هوای ظلمت را

نور می خواهم چه کنم ؟ من به آرزوی نور، بیشتر از خودش محتاجم !

به امید فردایی روشن زنده ام و با طلوع خورشید دیگر نه امید می ماند و نه زندگی اگر که فردا فرا رسد !

نبودنش یک عادت است و بودنش هرچند آرزوی دیرینه، اما موجب مرض.

عاشق خلوت و سکوت شبم، عاشق انتظار سحر.

.

هر نفس در انتظار خورشیدم

طلوع کن ای هستی بخش

طلوع کن که جز این آرزویی ندارم ....

/ 2 نظر / 20 بازدید
میس الی

دیگر روزنامه های بد قدم صبح را نمی خوانم و اخبار شوم شب را هم می خواهم برای اعتراض به تمام حوادث بی ربط دنیا با چشمان بسته رو به روی دکه روزنامه فروشی بست بنشینم تا وقتی که خیابان خبر آمدن تو را برایم بیاورد فک کنم قوی تر از این حرفا میتونستی این پستت رو بنویسی!با توجه به نوشته های قبلت [لبخند]

آرین

یا خدا[اضطراب] امیر؟؟ خوبی؟؟ قشنگ بود خییییلی ولی نگران شدما[نگران]