روزمرگی

پرده را کنار می زنم،

پشت پنجره می ایستم و به سکوت شهر خیره می شوم

اخم چهره ام را فرا گرفته. شاید به این دلیل که از ملودی یکنواخت زندگی خسته شده ام، شاید هم فقط برای آن که نور چشمانم را اذیت می کند.

به جز رفت و آمد اتومبیل های داخل بزرگراه چیز جالب دیگری برای دیدن پیدا نمی کنم. دقایقی را به همان حال می گذرانم تا سرانجام از دیدن آن منظره ی رویایی و آرامش بخش (!) سیر می شوم و روی مبل کنار پنجره لم می دهم.

سکوت تمام فضا را فرا گرفته. باید برای رفتن به کلاس آماده شوم اما احساس می کنم برای بلند شدن از جایم باید کلی انرژی خرج کنم پس سعی می کنم رفتن به کلاس را فراموش کنم.

در پی شکستن این سکوت آزار دهنده گوش هایم را تیز می کنم بلکه صدایی از جایی توجهم را جلب کند اما هیچ صدایی نیست جز تیک تاک همیشگی ساعت که تکرار مداومش باعث شده بود حضورش را از یاد ببرم.

زیر لب می گویم : چه لحظه های با ارزشی !!

صدایم آنقدر خشک و بی روح است که برای لحظه ای در منبع صدا شک می کنم.

به خودم که می آیم می فهمم هنوز هم چهره ام اخم دارد، اما نور اتاق کم است !

پس حالا که دیگر نوری چشمانم را اذیت نمی کند این اخم از چیست ...؟

-----------------------------------------------------------------------------------

مطلب پست بعدی را شما انتخاب کنید !

شماره ی یکی از مطالب زیر را در بخش نظرات برایم بگذارید :

1- احساس

2- دست های خالی

3- خدای من ، خدای تو

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهباز

سلام در تمام مدتی که داشتم نوشتت رو میخوندم تو ذهنم تصورت میکردم. این یعنی خوب تصویرسازی میکنی... اینها از معایب(یا مزایای) برج نشینی هم هست البته... شما اونجا باید از بالا منتظر صدایی باشی که توجهت رو جلب کنه پس دفعه ی بعد از پنجره بالا رو نگاه کن نه پایین رو[بازنده] جوابت هم زیر نظره(ایهام)[عینک] با آیدین راجعبه پست بعد موافقم. یا حق

مرتضی

احساسو بذار میخوام ببینم تو چنتت چیه.[اوغ]

نیلیا

سلام. مطالب قبلیتونو بیشتر دوست داشتم. شاید واسه اینه که من هیچ وقت خودمو درگیر روزمرگی نمی کنم. اما به هر حال خوب بود. راجع به پست بعدی تون باید بگم من به گزینه ی 3 رای میدم .[لبخند] آقای لاهوتی دیگه دهنم کف کرد از بس گفتم خوش داشتید به ما هم سر بزنید[پلک]

سهیلا

سلام یه راه حل برا این حالتت دارم:میتونی خیلی حرفه ای تر سیگارتو بکشی یا اصلآ معتاد شی لااقل دیگه فکر این چیزا رو نمیکنی

شهباز

سلام اخوی این آیتمهای موجود در قسمت موضوعات وبلاگت خیلی با هم اشتراک دارن ها... نمیخوای از چندتاش فاکتور بگیری؟[نیشخند] مثلا مگه متن عاشقانه ادبی نیست یا اصولا به نظرم تفکرات خودش اصل و منشا درده وهمینطور این ها با قبلی ها و شعر هم با همش[اوه]

شهباز

قبول... ولی اخوی جدیدا تو نظراتت به من خیلی زبون درازی میکنی ها!!! من اینجا مهمونم باید ادب رو رعایت کنم ... بلاگفا هم از این شکلک ها نداره که از خجالتت در بیام ولی یادت باشه ما از نسل اس ام اسیم ها...به یاد قدیم ها p:

سارینا

سلام مطا لبتون عالی بود .[تایید]

سارینا

شرمنده یادم رفت شماره مطلب بزارم به نظرم احساس عالی بود.[دست]

الهه

اولین باره به وبلاگتون سر می زنم ولی امدنم خالی از لطف نبود مطالبتون عالی بود بهتون تبریک میگم[دست]

مرتضی

بچه ها این کسی که به اسم مرتضی نظرات غیرمحترمانه میذاره من نیستم.اصلی